تبليغاتX
×ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!×

×ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!×

شرار عشق ما افسردني نيست
گل زخم نظر پژمردني نيست
نداريم آفت اهل تعلق
كه اسباب تجرد بردني نيست
من بشكسته را مگذار و مگذر
هنوز اين صيد لاغر مردني نيست
به آزار حضورت كي پريشم
كه طبع نازكت آزردني نيست
سيه بهر شهيدانت چه پوشم؟
دريغ كشتگانت خوردني نيست
بگو آزار ما كن هر چه خواهي
«معلم» شور ما افسردني نيست

                                                                       علی معلم دامغانی


[ دوشنبه 1391/03/01 ] [ 8:41 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]
چرا برخی دعاها اجابت نمی شود؟

 
فردی از امام علی علیه السلام سؤال کرد: 
   با این که خداوند فرموده است: «ادعونی استجب لکم » «دعا کنید ،من اجابت مى کنم» ، چرا دعای ما مستجاب نمی شود؟ آن حضرت فرمود: 
   «به خاطر این که دل های شما در ده مورد خیانت کرد:

اول: شما خدا را شناختید، ولی حق او را به جا نیاوردید، پس این شناخت سودی به حال شما نداشت .
دوم: شما به پیامبر او ایمان آوردید، سپس با سنت او به مخالفت برخاستید و شریعت او را نادیده گرفتید، پس چه شد ثمره ایمان شما؟

سوم: شما کتابی را که نازل شد خواندید، ولی به آن عمل نکردید . گفتید: «سمعنا واطعنا» ،«شنیدیم و اطاعت کردیم»؛ سپس مخالفت ورزیدید .
چهارم: شما گفتید که از آتش می ترسید، در حالی که همواره با گناهان خود به آن نزدیک می شوید، این چه ترسی‌ست که دارید؟

پنجم: می‌گویید که علاقمند به بهشت هستید، در حالی که همواره با کارهایتان از آن دور می شوید، این چه علاقه ای ا‌ست که دارید؟

ششم: نعمت های پروردگار را استفاده کردید، ولی سپاسگزاری نکردید .

هفتم: خداوند شما را به دشمنی با شیطان فرا خواند و فرمود: «ان الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا» «شیطان دشمن شماست. او را به دشمنی برگزینید» ،شما در حرف با شیطان مخالفت و دشمنی کردید، ولی در عمل با او طرح دوستی ریختید .

هشتم: همواره عیب های دیگران را در نظر آوردید و عیب های خود را پشت سر انداخته و فراموش کردید، آن ها را ملامت کردید، در حالی که خود به ملامت سزاوارتر بودید .

نهم: می‌گویید که مرگ حق است ؛ اما خود را برای آن آماده نمی‌کنید.

دهم: مردگانتان را به خاک می‌سپارید؛ اما از آنان عبرت نمی‌گیرید.

پس با این وضع کدام دعا از شما مستجاب شود، در حالی که با این کارها درهای اجابت پروردگار را بر روی خود بسته اید.»

منبع:سفینه البحار
[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 8:2 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]
مسافر و راننده تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه ی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!” مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه” راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم آخه من ۲۵ سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم
[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 8:25 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]

مادران روزتان مبارک

 

 

دریا غریق مرحمت بی کران تو

هفت آسمان تجلی رنگین کمان تو

خورشید ناز می کشد از ذرهای خاک

آنجا که صبح می گذرد کاروان تو. . .

صدها فرشته بال نهادند بر زمین

تا دامن خدیجه شود میزبان تو

بهتر شد آن زنان قریشی نیامدند

حوا و مریم اند پرستار جان تو

بر قلبهای خسته ما هم نزول کن

ای جبرئیل تا به سحر هم زبان تو

[ شنبه 1391/02/23 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ امیر رضا ]
خدایش رحمت کند

[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 10:0 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]


 

روزی ابوسعید ابوالخیر بالای منبر مطالب توحیدی و عارفانه میگفت و همه قشر پای منبر او بودند. عالمی در مجلس به پهلو دستی خود گفت: سخنان او در هفت بطن قرآن یافت نمیشود!
ابوسعید به فراست دریافت و فرمود: در بطن هشتم است!
آن عالم گفت: بطن هشتم کدام است؟
فرمود: ندیدهای که خداوند در قرآن سوره لقمان آیه 27 میفرماید: «اگر همه ی درختان روی زمین قلم شوند و آب دریا به اضافه هفت دریای دیگر مرکب گردند، باز نگارش کلمات خدا ناتمام بماند» ؟ ... کلام خدا لایتناهی است و بطن هشتم به دلهای بندگان الهام میفرماید. آن ها حد و حصر ندارند و هر لحظه بر سینهی آن ها فرو ریزند، هر چه ایشان بینند و گویند به نور حق است.

(سرّ دلبران، ص46)
 


شخصی اویس قرنی را در کشور یمن دید و گفت: با آنکه حبیب خدا بوی محبت تو را در مدینه استشمام فرمود، چطور از فیض حضورش محروم ماندهای؟
فرمود: محب را از محبوب خود جدا مدان، و بُعد ظاهر را حاجب قرب معنوی مپندار. توئی که پیامبر را درک کردی، هیچ میدانی کدام دندان پیامبر شکسته شد؟
گفت: نه.
فرمود: دندان ثنایش شکسته شد. چون همان روز که دندان پیامبر شکست، دندان ثنای من درد کرد و بیافتاد.

(ریاض المحبین، ص 139)


شبلی گوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده، بیخود سخن میگفت و مردم بسیار گرد وی در آمده بودند. پرسیدم حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد و گفت:

ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد، تا رقم دیوانگی بر تو نکشند، و این قدم اول است. هر چند که ما در محبت میافزاییم وی در محنت میافزاید.

(تفسیر حدائق الحقایق، ص462


امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمودند:

موسى در وادى مقدّس با خداى خود به راز و نياز پرداخت و عرض كرد:
پروردگارا! من محبّت و دوستى خود را پاك از آن تو كردم و دلم را از جز تو شستم.

(موسى خانواده اش را زياد دوست مى داشت) ... پس خداى تعالى فرمود:

فاخلَع نعلَیک ... « كفشهاى خود را بركن »
 يعنى اگر محبت تو، پاك از آن من است و دلت از هواى جز من شسته است پس محبّت خانواده ات را از دل خود بركن.

(بحارالا نوار: ج 52، ص 83. باب 19)


حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه)، در کتاب «آداب الصلوة» می گویند:

به موسی علیه السلام، در میعادگاه، «فاخلَع نعلَیک» خطاب رسید، و آن را به محبتِ اهل، تفسیر کردند، و به رسول ختمی، امر به حب علی شد.
در قلب از این سرّ جذوه ایست که دم از او نزنم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...
[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 8:0 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]

قصه‏ عطارى که سنگ ترازوى او گل سر شوى بود 

 و دزدیدن مشترى گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر

پیش عطارى یکى گل خوار رفت

تا خرد ابلوج قند خاص زفت‏

پس بر عطار طرار دو دل

موضع سنگ ترازو بود گل‏

گفت گل سنگ ترازوى من است

گر ترا میل شکر بخریدن است‏

گفت هستم در مهمى قند جو

سنگ میزان هر چه خواهى باش گو

گفت با خود پیش آن که گل خور است

سنگ چه بود گل نکوتر از زر است‏

همچو آن دلاله که گفت اى پسر

نو عروسى یافتم بس خوب فر

سخت زیبا لیک هم یک چیز هست

کان ستیره دختر حلواگر است‏

گفت بهتر این چنین خود گر بود

دختر او چرب و شیرین‏تر بود

گر ندارى سنگ و سنگت از گل است

این به و به گل مرا میوه‏ دل است‏

اندر آن کفه‏ ترازو ز اعتداد

او به جاى سنگ آن گل را نهاد

پس براى کفه‏ دیگر به دست

هم به قدر آن شکر را مى‏شکست‏

چون نبودش تیشه‏اى او دیر ماند

مشترى را منتظر آن جا نشاند

رویش آن سو بود، گل خور ناشکفت

گل از او پوشیده دزدیدن گرفت‏

ترس ترسان که نیاید ناگهان

چشم او بر من فتد از امتحان‏

دید عطار آن و خود مشغول کرد

که فزون‏تر دزد هین اى روى زرد

گر بدزدى و ز گل من مى‏برى

رو که هم از پهلوى خود مى‏خورى‏

تو همى‏ترسى ز من لیک از خرى

من همى‏ترسم که تو کمتر خورى‏

 

گر چه مشغولم چنان احمق نیم

که شکر افزون کشى تو از نى‏ام‏

چون ببینى مر شکر را ز آزمود

پس بدانى احمق و غافل که بود

مرغ ز آن دانه نظر خوش مى‏کند

دانه هم از دور راهش مى‏زند

کز زناى چشم حظى مى‏برى

نه کباب از پهلوى خود مى‏خورى‏

این نظر از دور چون تیر است و سم

عشقت افزون مى‏شود صبر تو کم‏

مال دنیا دام مرغان ضعیف

ملک عقبى دام مرغان شریف‏

تا بدین ملکى که او دامى است ژرف

در شکار آرند مرغان شگرف‏

من سلیمان مى‏نخواهم ملکتان

بلکه من برهانم از هر هلکتان‏

کاین زمان هستید خود مملوک ملک

مالک ملک آن که بجهید او ز هلک‏

باژگونه اى اسیر این جهان

نام خود کردى امیر این جهان‏

اى تو بنده‏ این جهان محبوس جان

چند گویى خویش را خواجه‏ جهان‏

 

(مثنوى‏معنوى، دفتر چهارم، صفحه‏ 584)

[ شنبه 1391/02/16 ] [ 11:6 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود  

 کام بستانم از او  يا جان  ستاند  او  ز من

*****************

اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم  

 تو عشق گلي داري من عشق گل اندامي

***********

 دل برايش هديه بردم سنگدل خنديد و گفت 

دور اندازند مستان ساغر بشکسته را

*******************

 ما ز هر روشن دلي يک شمه کار آموختيم 

عقل از مجنون و عشق از کوه کن آموختيم

 ***********

 مگر درس کتاب هجر مي گويد اديب امروز  

 که مي آيد صداي گريه  طفلان ز مکتب ها

 ***********

 اگر سوداي ليلي بر سرت افتاد مجنون شو

که هر شهري به صحراي جنون دروازه اي دارد

***********

زبان آن پسر ترکي و من ترکي نمي دانم 

چه خوش بودي اگر بودي زبانش در دهان من

 ***********

 گفتمش بايد بري نامم زياد 

گفت آري مي برم نامت ز ياد!

 ***********

 دوش با ياد تو در خلوت من بزمي بود  

 خلق گفتند که سودا زده تنهاست هنوز

***********

 دلم از شکوه خالي ،لب پر از حرف است وحيرانم 

 که ساغر خالي و مي از لب پيمانه مي ريزد

 ***********

 گفتم که شود بوسه زنم بر دهنت    

   اندر دهنم بود که زد بر دهنم

 *******************

چنان نازک بدن باشد که گر آرم به گلزارش         

 به پا از سايه  مژگان بلبل مي رود خارش

 

نمی دانم لطافت تا چه حد است اين قدر دانم           

 که شد جاي نگه تبخال بر لعل شکربارش

***********

 در سينه دلش ز نازکي بتوان ديد           

 ماننده سنگ خاره در آب زلال

 ***********

 از بس که شکست و باز بستم توبه                      

 فرياد همي کند ز دستم توبه

   

  ديروز به توبه اي شکستم ساغر                     

 امروز به ساغري شکستم توبه

***********

 دست گل، پا گل، بدن گل، چهره گل، رخسار گل           

 اي سرت نازم عجب خود را گلستان کرده اي

 

چشم جادو، خال هندو، زلف کافر، رخ قمر                 

 اي مسلمان زاده خود را کافرستان کرده اي

 

زلف را افشانده اي بر رخ که باشد سايبان                          

  آفتابي را به زير ابر پنهان کرده اي

 

از فروغ حسن مستي مي کني يا از جمال                 

 کز عرق خورشيد تابان را زر افشان کرده اي

 ****************

 سخن عشق نه آن است که آيد به زبان           

 ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفنت

[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 7:59 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]
خواندنی : 
 
خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه می داند ؟

یک داستان قدیمی چینی هست که می گوید :
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می زد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .
 
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : 
 عجب بد شانسی ای آوردی .
 
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "عجب خوش شانسی آوردی !"
اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه می داند ؟ "
 
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می کرد یکی از آن اسب های وحشی را رام کند، از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
 
و این بار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟ "
 
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آن ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود، آن ها را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی تواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
"خوش شانسی ؟
بد شانسی ؟
کسی چـــه می داند ؟"
 
هر حادثه ای که در زندگی ما روی می دهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است .
با آرزوی شادکامی .




[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 7:27 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]

اس ام اس تبریک روز خلیج فارس - www.SMSFA.org

 

خلیج همیشه فارس است و فارس باقی می ماند . . .
 

 

یاران ! نظر کنید بر این آب نیلگون / کز خون عاشقان وطن گشته غرق خون
فریاد موج های بلند خلیج عشق / آن غرشی که میجهد از قلب آن برون
آن نعره های محکم مردان سینه چاک / فریاد دادخواهی عشاق بیستون
پیچد در آسمان همه یک سو ویک صدا / چون ضربتی که دولت دشمن کند نگون


روز خلیج فارس مبارک


برچسب‌ها: خلیج فارس را برای ایرانی بودنش عشق است
[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 7:13 قبل از ظهر ] [ امیر رضا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اي كاش امروز روز آخر انتظار باشد.....ای کاش
×××××××××
امام علی علیه السلام می فرمایند:
‏ الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِن
حکمت، گمشده ی مؤمن است
×××××××××××××
رضا هستم و متاهل
دو فرزند دارم: نگار و ياسين
كارمند و دانشجوی ارشد
×××××××××××××
امکانات وب
************** ************* ******
بک لینک فا